تبليغاتX
دخترک یخی

دخترک یخی

love

وقتي دلت خسته شــد ديگر خنده معنايي ندارد ... فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند ... فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن ...!

 

. . . . . . گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ... نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

 

 . . . . . . من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم. غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:35  توسط رویا  | 

تا حالاشده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟ مگه کیه؟ مگه واسم چیکار کرده؟ مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟ اصلاً من که خیلی از اون بهترم.... بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
یهو، یه چیزی یادت میاد.... یه چیز ِخیلی کوچیک.... یه خاطره.... یه حرف.... یه لبخند.... یه نگاه.... و بعد.... همین.... همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی.... نمی تونی دوستش نداشته باشی.... اصلاً نمی خوای که دوستش نداشته باشی.... آخه همه زندگیته خوب! وجودته.....!! خیلی دوست دارم عشقم.....

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!

 

 

 

 

 

 

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست..

نگفتم:عزيزم اينکارو نکن..

نگفتم:برگرد..

و يک بار ديگر به من فرصت بده..

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه..

رويم را برگرداندم..

حالا او رفته و من..

تمام چيزهايي که نگفتم مي شنوم..

نگفتم عزيزم متاسفم چون من هم مقصر بودم..

نگفتم اختلاف را کنار بگذاريم..

چون تمام انچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است..

گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده اي..

من انرا سد نخواهم کرد..

حالا او رفته و من..

تمام چيزهايي را که نگفتم مي شنوم..

او را در اغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم..

نگفتم:اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود..

فکر ميکردم از تمامي ان بازي ها خلاص خواهم شد..

اما حالا تنها کاري که ميکنم..

گوش دادن به چيزهايي ست که نگفتم..

نگفتم:بارانيت را درار..

قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم..

نگفتم:جاده ي بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست..

فقط فقط گفتم:خدانگهدار..

او رفت و مرا تنها گذاشت..

تا با تمام چيزهايي که نگفتم زندگي کنم..

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 17:49  توسط رویا 

 dastato bede baron,taa lahzeye baridan,hamrah sho ba boghzam,baron bia ba man,nam nam az roye gonam,jarii shode tanhaei,bas kon dige khisam kon.baroon bego injaee,ta beshkane boghze man,hampaye shekastam bash,baron khise abam kon,ham ghafiyeye man bash,delam gerefte baron.........bi kasi panaham shod, joonam be labam omad,asheghi gonaham shod,bi kasi panaham shod,bi panahi raham shod,bi panahi aham shod kam kam az roye gonam jari shode tanhaei,bego injaei ta beshkane boghzam

baron baron....... b

 

 

 

 

 

 

 ki ba ashkaye to ye asemon setare sakht  ki bod ke be negahe to delesh ro asheghone bakht

ki bod ke ba negahe to khabo khiyale eshgh did ki bod ke tanha vase to az hame donya del borid

nago ki bod koja bod  on ke barat divone bod roye khate zendegish az eshge to neshone bod man bodam on ke delesho sade be paye to gozasht on ke vasash bedone to  gheyre gham chizi nadasht

man bodam on kdel ke akhare eshghe toro khond on ke be jaye ashghi hasratesho be del neshond hasrate dost dashtane to hamishegi bod

 

 

 

شب بود و سیاهی، که خداوند برف را آفرید. عاشقانه آفریدش، شکلش داد. برف سفید بود و ترد، سفید سفید سفید. خدا برف را آفرید.ا

سفید و درخشان، همان بالای آسمان، و بعد تصمیم گرفت خانه تکانی کند. فرشته ها مشغول شدند به رفت و روب. آن بالاها تمیز بودها، اما خداوند و فرشته ها تمیزی را دوست داشتند. فرشته ها جارو می کشیدند و می خندیدند. یکی شان آواز می خواند، آوازی غمگین. دلش گرفته بود لابد. فرشته کوچک این طرف و آن طرف آسمان را می کاوید. جارو می کرد و می خواند

 "من کوچک و کوچکم، خدا هم مرا دوست ندارد"*:

 صدای خنده دیگر فرشته ها از آن سو می آمد.فرشته کوچک این گوشه تنها بود.ا

رسیده بود پشت ابرها، ابرها پرده ای بودند میان زمین و آسمان. فرشته گفت: وای، اینجا زیادی تاریک است و زیادی کثیف. این ابرها، آسمان، زمین از اینجاست یعنی؟ چه کنم آخر؟

دستهایش را به کمر زده بود:"زیادی خسته ام از این آدمها". نشست روی یکی از ابرها: :آه، نشستن روی ابرها چقدر شیرین است".ا

 نشست و آوازش را دوباره خواند، چشمش افتاد به بقچه ای کنار ابری کوچک : "یعنی توی بقچه جیست؟"ا

صدی خدا توی آسمان پیچید: :بازش کن فرشته کوچک من!" آواز فرشته کوچک شاد شد.ا

بقچه را که باز کرد، چیز عجیبی دید، چیزی که تا به حال ندیده بود: هزاران دانه سفید و ترد و بلوری. همه یک شکل، یک قد، فرشته گفت: "این چیست دیگر؟"ا

خدا خندید: "برای دلتنگی تان آفریدم. برای تو، فرشته کوچک من، و برای دلتنگی تمام آدمهای روی زمین...". فرشته خندید.ا

دانه ها سرد بودند و تب را تمام می کردند. برف، فرستاده خدا بود.فرشته کوچک نشست سر همان بقچه کوجک.. هر چه آواز شاد را که بلد بود خواند و خندید. دلش که باز شد بقچه را نکان داد و برف شد توی آسمان و زمین..ا

روی زمین، آدمها برف ندیده بودند. سرشان را بالا گرفتند و با تعجب گفتند: "خانه تکانی است آن بالاها؟"! اما برف فرستاده خدا بود.ا

 

 

 

 

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور د ر دل شب میراندند

 

 آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند

   

دختر: یواش تر برو من میترسم

 

پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره

 

دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم

 

پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت

 

بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

 

دختر: خوب باشه . حالا میشه یواش تر بری

 

پسر: باید بگی که دوستم داری

 

دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو

.

.

.

.

.

.

.

.

روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید

 

 برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

 

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو

 

 سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت

 

پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

 

بدون اینکه دختر را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

 

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

 

!! رفت تا او زنده بماند

 
 
 
 

 

 

 

 

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 14:19  توسط رویا  | 

love

 

                                                                                           

                                                       taghdim be doste khobam

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting ServiceHosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان



لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...





لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 16:35  توسط رویا  | 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

zendegi eshgh ast eshgh afsanei nist an ke eshgh ra afarid divane nist . eshgh an nist ke har lahze kenaresh bashi eshgh an ast ke har lahze be yadesh bashi..

 

 

be hame lab khand bezan ama be ye nafar bekhand.ba hame dost bash ama be ye nafar eshgh bevarz.to ghalbe hame bash ama ghalbet vase ye nafar bashe. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:10  توسط رویا  | 

love

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 20:14  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 19:17  توسط رویا  | 

agar moj midanest ke sahel hich vaght dastesho nemigire hich vaght baaye residan be oo nafas nafas nemizad

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 0:9  توسط رویا  | 

ta kojaye ghese bayad ze del tangi nevesht?     ta be key bazi che bodan toye daste sarnevesht

ta be key ba zarbehaye dard bayad ram shod      ya faghat ba geryehaye bi gharar aram shod

   bahre didar mohabat ta be key dar entezar        khaste az in zendeg ghose haye bi shomarr

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:10  توسط رویا  | 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:52  توسط رویا  |