dastato bede baron,taa lahzeye baridan,hamrah sho ba boghzam,baron bia ba man,nam nam az roye gonam,jarii shode tanhaei,bas kon dige khisam kon.baroon bego injaee,ta beshkane boghze man,hampaye shekastam bash,baron khise abam kon,ham ghafiyeye man bash,delam gerefte baron.........bi kasi panaham shod, joonam be labam omad,asheghi gonaham shod,bi kasi panaham shod,bi panahi raham shod,bi panahi aham shod kam kam az roye gonam jari shode tanhaei,bego injaei ta beshkane boghzam
baron baron....... b
ki ba ashkaye to ye asemon setare sakht ki bod ke be negahe to delesh ro asheghone bakht
ki bod ke ba negahe to khabo khiyale eshgh did ki bod ke tanha vase to az hame donya del borid
nago ki bod koja bod on ke barat divone bod roye khate zendegish az eshge to neshone bod man bodam on ke delesho sade be paye to gozasht on ke vasash bedone to gheyre gham chizi nadasht
man bodam on kdel ke akhare eshghe toro khond on ke be jaye ashghi hasratesho be del neshond hasrate dost dashtane to hamishegi bod
شب بود و سیاهی، که خداوند برف را آفرید. عاشقانه آفریدش، شکلش داد. برف سفید بود و ترد، سفید سفید سفید. خدا برف را آفرید.ا
سفید و درخشان، همان بالای آسمان، و بعد تصمیم گرفت خانه تکانی کند. فرشته ها مشغول شدند به رفت و روب. آن بالاها تمیز بودها، اما خداوند و فرشته ها تمیزی را دوست داشتند. فرشته ها جارو می کشیدند و می خندیدند. یکی شان آواز می خواند، آوازی غمگین. دلش گرفته بود لابد. فرشته کوچک این طرف و آن طرف آسمان را می کاوید. جارو می کرد و می خواند
"من کوچک و کوچکم، خدا هم مرا دوست ندارد"*:
صدای خنده دیگر فرشته ها از آن سو می آمد.فرشته کوچک این گوشه تنها بود.ا
رسیده بود پشت ابرها، ابرها پرده ای بودند میان زمین و آسمان. فرشته گفت: وای، اینجا زیادی تاریک است و زیادی کثیف. این ابرها، آسمان، زمین از اینجاست یعنی؟ چه کنم آخر؟
دستهایش را به کمر زده بود:"زیادی خسته ام از این آدمها". نشست روی یکی از ابرها: :آه، نشستن روی ابرها چقدر شیرین است".ا
نشست و آوازش را دوباره خواند، چشمش افتاد به بقچه ای کنار ابری کوچک : "یعنی توی بقچه جیست؟"ا
صدی خدا توی آسمان پیچید: :بازش کن فرشته کوچک من!" آواز فرشته کوچک شاد شد.ا
بقچه را که باز کرد، چیز عجیبی دید، چیزی که تا به حال ندیده بود: هزاران دانه سفید و ترد و بلوری. همه یک شکل، یک قد، فرشته گفت: "این چیست دیگر؟"ا
خدا خندید: "برای دلتنگی تان آفریدم. برای تو، فرشته کوچک من، و برای دلتنگی تمام آدمهای روی زمین...". فرشته خندید.ا
دانه ها سرد بودند و تب را تمام می کردند. برف، فرستاده خدا بود.فرشته کوچک نشست سر همان بقچه کوجک.. هر چه آواز شاد را که بلد بود خواند و خندید. دلش که باز شد بقچه را نکان داد و برف شد توی آسمان و زمین..ا
روی زمین، آدمها برف ندیده بودند. سرشان را بالا گرفتند و با تعجب گفتند: "خانه تکانی است آن بالاها؟"! اما برف فرستاده خدا بود.ا
پسر و دختر جوانی سوار بر موتور د ر دل شب میراندند
آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند
دختر: یواش تر برو من میترسم
پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره
دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم
پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت
بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه
دختر: خوب باشه . حالا میشه یواش تر بری
پسر: باید بگی که دوستم داری
دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو
.
.
.
.
.
.
.
.
روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید
برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو
سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت
پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود
بدون اینکه دختر را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
!! رفت تا او زنده بماند






می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم
باز باران
بی بهانه
میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته
باز باران
بی ترانه
میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده
باز باران
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده
حال باران
در درون ابر پنهان می شود
رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان
باز باران
دور می گردد زمن
تا نبیند سیل اشک و آه من